تبليغاتX
بربادرفتگان

برای دوستی نادیده!

دوشنبه 30 شهریور1388

خسته ای ، خسته!

از همه چیزوهمه کس...

درب حیاط را به هم می کوبی...

از خانه خارج می شوی. شلوغی بیداد می کند...درگیری...آشفتگی...دود...آتش...خون...

این و آنجا باتوم های سبز رنگ بر سرت فرود می آیند نگاه می کنی جوانی است 17 ساله...18 ساله...هموطن تو...برادرت...دیگر نه میبینی و نه می شنوی!

می گریزی. ذهن درگیرت از همه گریزان است به خانه باز می گردی.

خسته ای، خسته!

اینها برادرانت بودند؟ اینها برادرانت بودند!

خوب که می نگری هیچ شباهتی میان تو و بعثی ها وجود ندارد...دلت می شکند!

خسته ای، خسته!

احساس غربت تمام وجودت را فرا گرفته

چقدر تنهایی..."چقدر هم تنها"!

چشمانت را میبندی...جوششی گرم در زیر پلک هایت جریان می گیرد.

آه!!!!!!!قرن هاست که زمین آبستن گناه است و تو سرشار از حس تبلور در بطن آلوده اش و تلاشی بی فرجام...تنفسی، نه! و تبلوری، نه!

خسته ای، خسته!

به همراه همیشگی ات می نگری...شهرفرنگ آرزوهای محالت... دریچه ای که تنها پناه توست!

جرقه ای در ذهنت نقش می نگارد. بر میخیزی! روح و احساس و تکه پاره های قلبت را که کور سوی امید جانی تازه در آن دمیده رهسپار دنیای هزار گون می کنی. و می نویسی... و می نویسی...و می نویسی...

بناگاه!

روزی از روزها که چشم بر دریچه می دوزی...

چیزی درونت می شکند!

به یاد برادرانت می افتی...

و شمع آجین شدن عین القضاه...

و خاکسترهای داغ روان بر پیشانی رسول...

و انا الحق حلاج...

وباتوم های سخت...

و دل های سنگ!

و چه دردی دارد زخمه خوردن از او که  با توست و برتو!

دل قوی بداری  یا نداری سحر جایی همین نزدیکی ها در خون غلطید!

خسته ای، خسته!

 و دل خسته ات که زخم خورده حرمت سالها شکستن است آرام نخواهد گرفت...

+++++++++++++

ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم               

امید زهر کس که بریدیم، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم

 

حسرت

سه شنبه 20 مرداد1388
حسرت می خورم به شما
به همه شما
که چه دل خوشی دارید
بی خبر از آنچه که هر جا می گذرد...
به شما که چشمانتان را به لجنزار حقیقت آلوده نمی کنید
به شما که سرتان را آرام و آهسته در زیر سبکبالهایتان پنهان می کنید
و قلمتان را
قلمتان را به واقعیت تلخی که در آنید آلوده نمی سازید
چه آنان که آلودند و محو شدند و رفنتد و نمی آیندو...
حسرت می خورم به لحظاتی که از درد یاران تلخ شد و زهر شد و شما
آهسته و آرام خوشی هایتان را جشن می گیرید
غافل از آنکه آن سوتر
پدری،
مادری،
معشوقی،
معشوقه ای،
از درد او که نیست می گرید!
 

؟

شنبه 23 خرداد1388
و دیگر هیچ!!!
 

آی قصه قصه قصه!

چهارشنبه 13 خرداد1388
یکی بوووود یکی نبود /غیر از خدای مهربون هیشکی نبود/ عزیزی که شما باشین /جونم واستون بگه که/ زیر  گنبد کبود /یه جایی همین برا/ نه خیلی نزدیک و نه دور/ یه آقایی نشسته بود/گفتنش که آقاهه ! / بیا این پست و بگیر/ همه فکراتو بکن /  یه کاری کن شاهکار باشه /برای این دل ما /درمون و دوا باشه/ اما این  آقای قصه ی ما/ که کاری بلد نبود/ مرحمایی که میساخت /دردی رو دوا نبود/ پا شد و دوون دوون /رفت پیش اوستای کار/ که آقا چیکار کنم/ گره مشکلمو  /پس چه جوری وا کنم؟/
اوستا هم بقجه ای داشت،/ دستشو برد تو و سه تا پاکت آورد بیرون! /
گفت ببین داداش من/ تو سه سالی که می خوای/ کار کنی شاهکار کنی / هر سالش یه پاکتو /وا کن و خوب بخونش/ بعدش اون دستورا رو/ مو به مو اجرا بکن / سال اول که اومد/ پاکت اولیو /وا کرد که خوب بخونه /تا شاید اون کله شو/ یه جوری گل بگیره/  تو پاکت یه نامه بود/ که توشم نوشته بود/ سال اول تو فقط/ فحش بده لیچار بگو /که آقا اون مدیره که/ قبل از من اومده/ عجب  آدمی بوده/ بد بوده ضایع بوده / از نفهمیاش بگو/ از خرابیاش بگو/ که چقد ظالم بوده/ ال بوده و بل بوده/ سال دوم که اومد/ پاکت بعدی وا شد/ تو پاکت یه نامه بود/ توی اون نوشته بود/ برای سال دوم /غم نخور غصه نخور/  تو این سال وعده بده /نه یکی ده تا بده/ نه ده تا صدتا بده/ اینقده وعده بده/ که دو ات سه تا بشه / سال دو رو رد کنی/ پاکت سه وا بشه/ و اما تو این پاکت.../ دیگه سال آخره/ بگو ای داد ای بیداد/ نشد و نذاشتنم / آدمای  تنگ نظر/ نخواستن که باشدم/ میخواستم ال بکنم/ می خواستم بل بکنم /اما این آدمای/ حسود و هیچی ندون /دستامو بسته بودن/
آره بچه هان من/ قصه ی ما سر رسید/ کلاغ قصه مونم/ فک نکنم که رسید/ شاید این کلاغ ما / کلاغ سر به هوا/ یه جایی همین برا / یه جوری گیر افتاده/ نتونسته سر وقت /خودشو برسونه!
 

چغندر

دوشنبه 4 خرداد1388
ــ سلام! ازبخش خبری ... مزاحمتون میشم. می خواستم نظرتون رو راجع به تاثیر فرایندهای ژنتیکی بر چا لشهای فرامحیطی جامعه بدونم؟

ــراستش...ااااا...خوب...البته همین طور که همه ایدونن فرایندل ژنتیکی بر چالش های محیط خیلی تاثیر میذارن و همیطور که از اسمش پیداس فرا محیطی یعنی بیرون از محیط...اااااا... و یعنی اینکه وقتی ایخیم به مبحث ژنتیک بپردازیم اولین چیزی که نظرمون رو جلب می کنه همین چالشل هستن برای مثال چون موضوع به ژنتیک مربوط میشه بعضی از خونواده یل محیط چالشهاشون  خیلی مشکل داره و همین باعث شده که فرایندلشون درست انجام نشه. واسه همینم همیشه باید مراقب چالشلمون باشیم که فراینهامون به مشکل بر نخورند!

همه ما به نوعی توزیع سیب زمینی را علم کرده سری جنبانده و بعضا دستی به ریش بزی روشنفکریمان برده بانی این امر به سخره می گیریم. سبابه تقصیر اگر به سمت اوست سه انگشت دیگر به سوی خودمان است. در همین استان خودمان کم نیستند کسانی که لهجه و قومیت خود را مانند یک مرض واگیر دار پنهان می کنند.کم نیستند کسانی که اگر کل خاک استان را  به استان های مجاور بدهند ککشان هم نمی گزد.  کم نیستند افرادی که وقتی یک نفر از شهرهای دیگر بخصوص پایتخت را می بینند دین  و ایمان  گم کرده با رویی گشاده او را تحویل می گیرند اما همشهریان خود را...چه بگویم!

این مسئله در مقیاس بزرگتر نیز قابل پیگیریست. شاید تا کنون هزاران بار کلمه "ناسیونالیسم" برخورد کرده ایم اما تنها آن را به عنوان مارکی به روی وسایل برقی می شناسیم!!! کافی است یک نفر چند سالی در ایران نباشد فرقی نمی کند کجا بوده از هند گرفته تا ینگه دنیا به هنگام بازگشت چنان مورد استقبال قرار می گیرد که انگار معراجی به بهشت داشته،  چنان خود هویت و شخصیتمان را له می کنیم که حتی فراموشی زبان مادری را عین تمدن می دانیم! سیب زمینی که خوب است باید به ما  چغندر بدهند!!!

در دنیایی که ناسیونالیسم مصداق منگلیسم ، املیسم و... است من افتخار می کنم که به همه این "یسم" ها مبتلا هستم!!!  

 رادیکالیه: لقمان را گفتند ادب از که آموختی گفت: بیشعور عوضی آشغال نفهم! این کره خریا به تو نیومده!

...و ما در چنین دنیایی زندگی می کنیم!

 

ماجراهای من و حاجی (١)

پنجشنبه 24 اردیبهشت1388
همه بچه ها توی ردیف خودشان نشسته بودند.  آب در دل کسی تکان نمی خورد .چشم ها به درب سالن بود که حاجی چه موقع می آید. جلسه بزرگ و مهمی بود، بچه ها همه بودند. چند تا نماینده هم از تهران آمده بود. هوا گرم و انتظار طاقت فرسا بود.  بالاخره پس از  چهل و پنج دقیقه تاخیر  حاجی خرامان خرامان وارد سالن شد؛ در این لباس برای خودش لعبتی شده بود. لباس عبارت بود از کت و شلواری که  خیلی ماهرانه و مشخصا عمدی توسط خیاطی چیره دست جهت پوشاندن پستی و بلندهای شکم مبارک استفاده می شد؛ راستی که نان و ماست های جدید چقدر چربی دارند! چشم ها با قدم های حاجی حرکت می کردند تا اینکه  سرانجام بر روی صندلی آرام گرفتند!

--بسم الله الرحمن الرحیم!

هیچ نشانی از پوزش برای این همه تاخیر وجود نداشت.چشم ها و گوشها بر روی حاجی متمرکز بودند. نمایندگان تهرانی هم نشسته و نظاره گر بودند.

--با عرض سلام به جوانان و ورزشکاران محروم بوشهری!

ناخوداگاه به اطرافم نگاه کردم، همه با ظاهری مرتب و آراسته  نشسته بودند. هیچ اثری از فلاکت و بدبختی در کسی دیده نمی شد! سر خورده و خجالت زده  آنهم در برابر نماینده ها چشم به حاجی دوختم.

حاجی دراین لحظه در حالیکه دانه های عرق را از ناصیه خود پاک می کرد پاهای بی جانش را که  سخاوتمندانه بار سنگین خود را به صندلی تقدیم می داشتند از هم باز کرد. خفقان گرما هر لحظه بیشتر می شد!

--یکی از اصول بسیار مهم مدیریت احترام به  طرف مقابل است که البته رمز موفقیت من نیز همواره پرداختن به این اصل مهم بوده و هست!

ناخوداگاه کلمه محروم در گوشم زنگ می خورد.  دیگر صدای حاجی رانمی شنوم. طعم تلخ تحقیر همراه با خفقان گرما تهوع شدیدی در من ایجاد کرده بود. برخاستم و بدون نگاه کردن به حاجی ودیگران به سمت درب خروجی رفتم.

...

نسیم خنکی می وزید. نفس عمیقی کشیدم و فرصت لذت بردن از اکسیژن ناب را به ریه هایم دادم. دیگر خفقانی وجود نداشت!

 

درد مشترک!

سه شنبه 15 اردیبهشت1388
ما ایرانیها در بین همه عادات خوبمان، خوب می توانیم حال یکدیگررا بگیریم...به خصوص وقتی با طرف مقابل رقابت هم داشته باشیم البته و هزار البته از نوع سالمش!

یکی ازاین جولانگاه ها کنکور و رشته ی تحصیلی است و وای از زمانی که شما یکی  از رشته های دردسر ساز را نیز انتخاب کرده باشید.(هر رشته غیر از پزشکی ، داروسازی، مهندسی ) یکی ازین رشته های دردسر دار و دردسر زا همین زبان خودمان است .البته آن یکی زبان خودمان را مهر و موم کرده ایم وگرنه سالها پیش سر سبزمان را بر باد داده بود!

-بچه تون چی قبول شده؟؟؟

--زبان و ادبیات انگلاستانی البته میگن لایحه شو دادن به مجلس اسمشو عوض کنن بذارن مهندسی بین الملل!

--وا بلا به دور!چه حرفا! چه چیزا! آدم شاخ در میاره!اون موقع مهندس مهرداد ما باید خودشو بکشه! حالا بگذریم خواهر چه دانشگاهی؟

--دانشگاه آزاد! ابته الان دیکه آزاد و دولتی نداریم تازه من خودم بش گفته بودم اگه دولتی شهر دیگه هم بیاری باید همین جا بری دانشگاه آزاد!

--وا خواهر! این حرفو جای دیگه نزنی بهت می خندنا! مهرداد جون ما اگه 20 سال هم می موند نمیذاشتم آزاد بره!

و اینگونه بود که در بدو ورود به دانشگاه حسابی خورد تو برجکمون! لب فرو بستیم و کمر بربستیم  به ماندن...

 -- تو که این همه زبان بلدی بگو ببینمpejoration یعنی چه؟

-- یعنیییی، ااااااااااااااا یعنی..... (با کمال شرمندگی) نمیدونم!

-- معنی shenanigan چی میشه؟

--...، نمیدونم!

-- معنی...؟ نمیدونم! نمیدونم! نمیدونم!

--تو که هیچی نمی دونی! به جای چهارسال درس خوندن یه دیکشنری خوندی بودی وضعت بهتر از اینها بود!

و تازه اینجا بود که دانستم رشته  زبان و ادبیات انگلیسی از دید عامه مردم یعنی لغت نامه انگلیسی و بدین ترتیب به ازای هر لغت که ازمن سوال میشد و روم به دیوار پاسخش را نمی دانستم یک درجه از اعتبار مدرکم کم میشد!

چاره چیست که هر که خربزه میخورد سرانجامی نسیت جزvibration ! یعنی چی؟ نمیدوووووونم!                             

راه حل  زبانی :راه حلی نیست جزاینکه هرگاه در جمعی قرار گرفتید تا از شما چیزی نپرسیده اند رشته خود را رو نکنید!

 

شاهکار ادبی

پنجشنبه 10 اردیبهشت1388

A MATERNAL MOTTO

My mother did say,

Love is a day,

but your sorrow is ,

for thousand of days...

Now,

I am repentant,

for thousand of days,

As there was no love;

Even for one day!

-------------------------------------------------------------------------------------

یادش بخیر وقتی این متن را  با غروری ناشی از قلم زدن یک مسترپیس( عجله نکنید در ذهن خودم) به استاد خزایی نشان دادم  استاددر حالی که کیف خود را به دست داشت و با شتابی که هیچگاه ازان رهایی نداشت نیم نگاهی به آن انداخت سپس با آن نگاه مخصوصش که همیشه چشم راستش را با تعجبی خاص بر چهره طرف مقابل می انداخت  گفت:شما همانی بودید که پروژه ترجمه تان پر از شپش بود؟

و مرا که در انتظار به به و چه چه هایش بودم از قله اعتماد به نفس به سفلی ترین نقطه دره ی خفت نفس سقوطاند...

 با لبخندی به جا مانده از خرده پاره های غرور ناکامم زیر لب گفتم:بله!

نیم خندی زد و سری به نشان افسوس تکان داد. کیفش را از جا استادی برداشت و به سمت در کلاس روان شد.ناگهان به یکباره در چارچوب در ایستاد ومانند کسی که چیزی فراموشش شده باشد به سویم چرخی زد و گفت: خانم ...؟

گل از وجناتم شکفت با صدایی بلند همچون پیره عروسان بی اعتماد به تکرار خطبه دوم بله ی بلند بالایی تحویلش دادم. تمام وجودم از چهره گرفته تا آن ریبوزوم های کنه به پروتئین های سلولی ام در عطش یک کلمه تعریف می سوخت. ملتمسانه  به او چشم دوختم.

-راستی کلمه maternal را از paternal یاد گرفته بودید یا ابتکار خودتان بود؟

یعنی تنها نکته به درد بخور در شاهکار ادبی ام فقط یک کلمه از عنوانش بود؟

همچون یخچال های قطبی که برای چند لحظه در فاصله چند سانتی متری از خورشید قرار گرفته باشند آب شدم و فرو ریختم حتی توان لبخند زدن نیز نداشتم هر چند استاد نیز به کمکم شتافته کلاس را ترک گفته بود!

نتیجه اخلاقی

۱- تنها با گذراندن ۲ واحد شعر ساده انگلیسی جو زده (یا همان جوگیر) نشده خود را شکسپیر ندانید!

۲-برای تعریف ننویسید که بی شک ضایع می شوید و نو شتن را کنار خواهید گذاشت.(یک کلام پررو باشید و پس نروید حتی اگر  دشنامتان دادند!)

۳-هر گاه زمین خوردید برای آنکه ضایع نشوید تا مقصد سینه خیز بروید.

رادیکالیه

در دوران لیسانس درس ترجمه ادبی را با استاد گرامی آقای خزایی داشتیم و اما در پروژه ترجمه ام بدلیل خطای کیبورد کامپیوتر همه ی "سین" ها "شین" تایپ شده بود. ناگفته نماند که پروژه من نیز پر بود از کلمه "سپس"!

 

خلوت با صداقت!

جمعه 4 اردیبهشت1388
لحظات نشاط عمرش

در حسرت خلوتی با صداقت

فنا شد!

پس از مرگش

مردمان زمزمه می کردند

او مرد...

در کنج خلوت با صداقتش!

 

بینهایت (∞)

سه شنبه 11 فروردین1388
-آی سررسید! آی سررسید! سررسید88...

نبود؟87...

86...

85...

....

و صفر!

جایی که روح همه انسانها به بینهایت میل میکند...

-پس این بینهایت کجاست؟

اقلیدس درین باره می گوید: " هر کل از هر چیز از هر جزء خود اکیدا بزرگتر است."

- بینهایت جاییست بزرگ و عظیم!مهیب و و سرشار از بی حجمی....

اعداد تریلیونی در رقابتی پوچ سعی در پیشی گرفتن از یکدیگر دارند، کسر های مخرج صفر همه جا سرگردانند،  اینجا و آنجا خطوط موازی برسر هم آوار می شوند...

آخرین باری که که در کانون عدسی محدب قرار گرفتم، روح سرگشته ام به طرز فجیعی زیر آوار همین خطوط موازی له شد و خدا می داند که چه دردی دارد این له شدن روح!

پس با خود عهد ببستم کزین ره "عنان بگردانم" و روح بیچاره  را بیخود و بیجهت راهی وادی بینهایت ننموده دستخوش له شدگی اش ننمایم که خدا می داند چه دردی دارد این له شدگی روح!

جدیانه: بنا بر اصل اقلیدس و بنا بر تمامی اصول مضحک دیگر در دنیا، ما انسانها، جزئی از پیکرپوچ بشریت در حالیکه هرکدام سرکشانه در بینهایت خود قدم برمی داریم، زیرکانه انجا را از نظر می گذرانیم و چه دردناک است هنگامی که می دانیم در بینهایت چه می گذرد؛ نه نای ماندنمان است و نه یارای سرباز زدن! بی گمان روزی بینهایت آبستن تیره بختیمان خواهد شد و ما سرشار از این همه گناه...

----------------------------

رادیکالیه: خودمانیم این ریاضیدان ها هم یک چیزشان می شود! همین اقلیدس خودمان چند صد سال پیش و بعد از سالها مطالعه و تحقیق در توضیح مفهوم بینهایت اصل معروف خود را ارائه داد که " هر کل از هر چیز از هر جزء خود اکیدا بزرگتر است! " که بعبارت ساده تر یعنی کل از جزء بزرگ تر است. یک نفر نبود که بگوید پدر آمرزیده! این را که حتی مومیایی های مصر باستان که ظرفیت ذهنشان در بهترین حالت با جلبک های دریایی برابری می کند نیز می دانند!

 

برای کاکتوس!

یکشنبه 25 اسفند1387
نوروز آمد!

و من

در حسرت نگاهی که دیگر نیست

ودستانی گرم

 که هموراه بر شانه هایم بود،

و سرمای سخت خاک

که گرمایش را در دل تیره خود

فرو برد...

و دلی که پر درد است

و انگار که سوخته است

آری سوخته است...

نوروز آمد!

با خرمنی از آتش

که بی رحمانه بر سبزه های خشک مادر می اندازد،

سبزه های خشک،

و مادری که نیست،

و دلی که پر درد است

و انگار سوخته است

آری سوخته است...

نوروز آمد!

و مردی که دلتنگ است

و نمی گوید که دلتنگ است

و دلی که پر درد است

و انگار سوخته است

آری سوخته است...

نوروز آمد...

و مادری که نیامد

و دیگر نمی آید

و چه سخت است که نمی آید

و کودکی را که دید و انگار ندید

و خنده های شادش را نشنید،

آری نشنید...

نوروز آمد!

و من،

و دلتنگی،

و مادر،

نه!

خاطرات مادر...

و دلی که پر درد است،

و انگار که سوخته است،

آری سوخته است...

 

یکشنبه 4 اسفند1387

زمین به لرزش درآمده است

کوهها غبار می شوند

فرعون ها...

نمرودها...

دود...

آتش...

منصورها...اناالحق،انا الحق

همه و همه

هراسان...

می گویند قیامت روز رستاخیز است، رستاخیز انسان ها!

نوای اسرافیل است که انسان ها را بر میخیزاند. همه چیز اوست و همه جا نشان او

جلوه یار از در و دیوار...

ای اولی الابصار!

می گویند همه جا ترس است و هراس. حتی مادر، " آن اسطوره عشق " نیز فرزند را در ناکجا آباد فراموشی رها میکند!

... .... ...

این است قیامت ما؟ قیامت ما اشرف مخلوقات...

نمی گویند اما قلب ها اعتراف می کنند که حتی ترس و هراس با آن کبکبه و دبدبه شان نمی توانند بر عشق درون سرپوش گذارند و هیچ انسانی را یارای مقاومت نیست که بنای آفرینشش بر مهر است و عشق و این نیروست که صور اسرافیل را به نواختن وا میدارد. نیروی جاودانی که قلبها را حتی در قیامت تسخیر کرده است.

به صبح روز قیامت که سر زخاک برآرم                       به جستجوی تو خیزم به گفتگوی تو باشم

و این است راز پیچیدگی و عمق و عظمت عشق که چون در کالبد خاکی و پوچ انسان دمیده می شود، از هیبت آن کوهها نیز به لرزش در می آیند؛ که هر لحظه قیامت است و هر قیامت عروج عشق! چه توفیری دارد که جسم انسان از خاک دون برخیزد یا کودک روح از قالب درون؟

و درک این هیبت و عظمت؛ هر کسی را نشاید!

چگونه به خود بار میدهیم تحسین خط و خال و ابرو را و خودرا مدعی می خوانیم در امر عشق، حال که خط و خالی زیباتر به کرنشمان وا می دارد.

روزی روزگاری نا آگاه از چرخش پیچیده درون خود عاشق می دانیم و دم میزنیم از ماندن که نه تنها سدی است بر عروج، که خروج است از منزلگه بکری نهفته در درون ما و شرم بر ما که خود را عاشق می خوانیم.

آنگاه که مشتی از خاک به زیور دل مزین شد، بر قطره ای از عشق لایتناهی وجود الهی وامی گذارده شد.

آسمان بار امانت نتوانست کشید                    قرعه فال به نام من دیوانه زدند

و ماییم که مسئولیم در قبال همین یک مشت. مسئولیتی که آسمان ها نیز ازان عاجزند..

ماییم که مسئولیم در قبال

عشق مان

احساسمان

هویتمان

و قلب تبنده ای که این یک مشت را به لرزش وا می داردکه هر لرزشش دنیایی را به رستاخیز می کشاند…

 

 
Blog Skin